سفارش تبلیغ
موسسه تبیان
بوی باران ، عطر خاک

بوی باران ، عطر خاک

   1   2      >

دوباره فصل گرما از راه رسید
و در تهران همه اوپن فلاش (open flash) شده اند

+ اوپن فلاش اصطلاحی است در عکاسی... زمانی که از یک سوژه متحرک بتوانی عکاسی کنی و تمام حرکاتش را در یک عکس ثبت کنی
-  این روزها "پس اندازم بالاست"، "مطالعه بسیار دارم"، "ورزش می کنم"، "اوقات فراغت زیاد دارم"، باور کن تمام اینها یعنی نبودنت...  (مجتبی صنعتی)


نوشته شده در جمعه 29/2/91ساعت 12:25 عصر توسط باران سادات نظرات ( ) |

این روزها کمتر هستم، همان قصه معروف، تکراری و حرص آور شلوغی سر آدم ها

اینجا را بخوانید... از مادر گفته... از حضرت صدیقه طاهره (سلام الله علیها)


نوشته شده در چهارشنبه 27/2/91ساعت 7:58 عصر توسط باران سادات نظرات ( ) |

دیروز
حوالی عصر
در فضایی کاملا غیر منتظره و غافلگیر کننده
وقتی که اصلا انتظارش را نداشتم
عطرهای مورد علاقه ام را
در پوششی زیبا
هدیه گرفتم
از خودم...

96381143903979391200.jpg

+ هدایای مان زیبایند؟


نوشته شده در جمعه 22/2/91ساعت 12:47 عصر توسط باران سادات نظرات ( ) |



تمام مجازی بودنش به واقعی بودن "تو"اش می ارزد

+ همین عنوان را در کوچه های بغلی بخوانید


نوشته شده در جمعه 15/2/91ساعت 9:15 عصر توسط باران سادات نظرات ( ) |

دنیا طاقت این همه سادگی ام را ندارد
اما من تمام سادگی هایم را دوست دارم...


نوشته شده در دوشنبه 11/2/91ساعت 10:5 عصر توسط باران سادات نظرات ( ) |

حس می کنم عاشقانه هایم را به حراج گذاشته ام
برای مخاطب خاصی که هیچ کس نیست
مثل دستفروشی که خریداری نداشته باشد
جمع می کنم بند و بساطم را...
حالا دیگر ایمان می آورم به چله نشینی هایم
و به اینکه اگر او بخواهد...



- اینجا را دیگر عاشقانه نخوانید
- دلم دوکوهه می خواهد... دعای توسل و روضه مادر
- عنوان از جلیل صفربیگی ست‌ (من مانده ام اینکه بنده باشم یا نه/ بازی بکنم برنده باشم یا نه/ با چشم خودت اشاره ای کن از دور/ ای عشق بگو پرنده باشم یا نه)


نوشته شده در پنج شنبه 7/2/91ساعت 6:26 عصر توسط باران سادات نظرات ( ) |

خدای من، محتضر، کار خانه نمی کند
خدا دست شکسته، گیسو شانه نمی کند
الهی که عمرت بلند، به روی زینبت بخند
دو چشمت آسمون من، در آسمونو نبند



- مادر! جایتان اینجا همیشه خالی ست


نوشته شده در چهارشنبه 6/2/91ساعت 12:24 عصر توسط باران سادات نظرات ( ) |

دلتان تنگ شده تا حالا برای یک راه طولانی مثل پیاده روی از میدان آزادی تا فرودگاه مهر آباد...
دلتان تنگ شده تا حالا برای همین پیاده روی با کفش های نویی که پایتان را عجیب اذیت می کند...
دلتان تنگ شده تا حالا برای ساعت ها منتظر نشستن در سالن انتظار فرودگاه...

من دلم برای تک تک این لحظه ها تنگ است عزیزم و برای چشم های تو...


+ آنهایی که رفته اند می دانند چه عذابی ست پیاده روی از میدان آزادی تا فرودگاه... مگر تمام می شود این راه
+ این بار که آمدی انگار بیشتر دوستت داشتم

+ این متن را هم بخوانید، چقدر خوشبخت است مخاطبش:

و خدا به تر می داند که هیچ تلفظی
به قدر ندای اتصال لب و دندان و کام تو به هم
برای من
شیرین نبود...
و خدا به تر می داند که هیچ کلمه ای و جمله ای
نغزتر از کلامی نبود که از بین دو لب تو می تراوید...
و خدا به تر گواه است که هیچ رایحه ای
ماندگارتر و ساحره تر از عطری نبود که همیشه ی خدا
از چند قدم مانده به تو، ذره ذره ی اکسیژن هوا را تسخیر کرده بود...


نوشته شده در یکشنبه 3/2/91ساعت 7:39 عصر توسط باران سادات نظرات ( ) |



دست به دست می شوند بی قراری هایم...
ساحل آرامش نگاهت کجاست؟


+ همین عنوان را در کوچه های بغلی بخوانید


نوشته شده در جمعه 1/2/91ساعت 8:53 عصر توسط باران سادات نظرات ( ) |

انگار... گاهی وقت ها... لازم است انقدر تنها شوی
تا کاملا بفهمی که جز خدا کسی را نداری...
هیچ کس را...


- به یک دوست، دوست، دوست نیاز مبرم دارم


نوشته شده در سه شنبه 29/1/91ساعت 9:50 عصر توسط باران سادات نظرات ( ) |

   1   2      >
Design By : Pars Skin